7

اولین دیدار آنه و خانم ریچل لیند اصلاً مطبوع نبود. یه غریبه‌ی فضول و بی‌احساس چطور جرأت می‌کرد عیب‌های ظاهری یه بچه‌ی تازه پناه یافته رو به رخش بکشه؟

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«منم شما رو نمی‌تونم تحمل کنم. نمی‌تونم تحمل کنم. نمی‌تونم تحمل کنم! شما چطور به خودتون اجازه می‌دین این حرفا رو به یه بچه بزنین و بعد به موهای قرمزش بخندین؟ تا به حال آدمی به سنگدلی شما هرگز ندیده بودم. اگه یکی صورتش ککْ مکی باشه باید مسخره‌اش کنین؟ اگه یه نفر مثل شما پیدا بشه و به شما بگه چقدر چاق و زشت و بی‌احساسین خوشتون میاد؟ البته ممکنه شما خوشتون بیاد! ولی من نه... برای من مهم نیست که سرکارْ الان در مورد من چه فکری می‌کنین! حتماً براتون فرقی هم نمی‌کنه یه نفرُ برنجونین... تا حالا هیچکس انقدر منو نرنجونده بود حتی ولگردای خیابون! هیچوقت شما رو نمی‌بخشم!»

«من می‌دونم که موهام قرمزه و ککْ مکی و بی‌ریختم. من همه‌ی اینا رو می‌بینم. کور که نیستم! اما دونستنْ با اینکه یه غریبه به رخ آدم بکشه خیلی فرق می‌کنه. من می‌خواستم عصبانی نشم اما نتونستم!»

«من نمی‌تونم به اون بی‌رحم بگم که متأسفم! چون اصلاً متأسف نیستم. چرا باید باشم؟ منو ببخش ماریلا که نمی‌تونم به حرفت گوش بدم. منو ببخش... ولی من پشیمون نیستم. من رو حرفم وایمیستم. وقتی بهش فکر می‌کنم جز آسودگی خاطر هیچ احساس دیگه‌ای ندارم و این برام لذت‌بخشه...»

«چه خوب شد اومدی متیو. من همش دارم خودخوری می‌کنم چون فکر می‌کنم اینجوری مشکلم حل می‌شه. واقعاً کسل‌کننده‌ست...»

«شایدم حق با تو باشه. الآن دیگه می‌تونم. متأسفم که چرا قبلاً نتونستم. دیروز از خودم احساس رضایت داشتم با وجود اینکه شدیداً عصبانی بودم. اگه بدونی دیشب چقدر از ناراحتی دندونامو رو هم فشار دادم! راستش دیشب سه بار از خواب بیدار شدم و هربار عصبانی بودم ولی امروز صبح از اون عصبانیتا خبری نبود. نمی‌دونم چطوری ولی یه جوری تموم شده بود. دیگه عصبانی نبودم. فقط غمگین بودم. با وجود این نمی‌تونم تصور کنم که پیش خانوم لیند برم. وقتی بهش فکر می‌کنم حالم بد می‌شه. چون به نظرم تحقیرآمیز میاد. چون برای خودم تصمیم گرفتم... من تصمیم گرفتم هیچوقت به ناحق جلوی کسی زانو نزنم. این ضعف و سستی آدمو نشون می‌ده. ولی با وجود این اگه تو بخوای این کارو می‌کنم. واقعاً دلت می‌خواد برم پیشش؟»

«آه! خانوم ریچل لیند من واقعاً ناراحت و متأسفم. هیچوقت نمی‌تونم کلمات مناسب و درستی پیدا کنم. حتی اگه لغت‌نامه‌های معروف دنیا رو بگردم بازم نمی‌تونم پیدا کنم. من ناراحتم وقتی فکر می‌کنم که چه رفتاری با شما داشتم و همینطور وقتی که فکر می‌کنم ماریلا و متیو کاتبرتو ناراحت کردم. چون اونا به من اجازه دادند در گرین گیبلز بمونم. با وجود اینکه یه پسر نبودم. یعنی من بچه‌ی قدرنشناسی هستم؟! سرکار خانوم لیند! من لایق یه تنبیه سختم، هر تنبیهی که شما فکر می‌کنید، من حاضرم! نمی‌تونم بفهمم که چرا من؟ آنه‌ی خوش‌اخلاق کوچولو اینطوری عصبانی شدم... چون شما حقیقتو گفتید منم از صمیم قلب از شما عذرخواهی کردم. هرچی هم من به شما گفتم حقیقت داشت! ولی بهتر بود اونا رو توی دلم نگه می‌داشتم. آه، خواهش می‌کنم خانوم لیند! منو ببخشید! اگه شما منو نبخشین مجبور می‌شم همیشه خودمو سرزنش کنم. شما که قصد ندارین یه بچه یتیم تا آخر عمرش خودشو سرزنش کنه؟ صرفاً به خاطر اینکه یه بار رفتارش خوب نبوده... شما حتماً انقدر سنگدل نیستین خانوم لیند... خواهش می‌کنم بگین که منو بخشیدین... چقدر خوبه که آدم یکیو ببخشه...»

«+ماریلا بگو ببینم. تو هم فکر می‌کنی رنگ موهام یه روزی عوض بشه؟

_نمی‌دونم. فقط یه چیزو می‌دونم. اونم اینه که تو متأسفانه زیادی راجع به قیافه‌ات فکر می‌کنی.

+اما ماریلا... اونقدرام که تو می‌گی من راجع بهش فکر نمی‌کنم. من فقط از چیزای قشنگ خوشم میاد...

_چی قشنگه و چی‌ قشنگ نیست نباید انقدر تو زندگی مهم باشه.

+بله، تا حالا اینو شنیدم ولی دلم نمی‌خواد تجربه‌اش کنم...»

پ.ن: ماریلا خیلی از تصور بچگیام ازش مهربون‌تره. همچنین یه وجه پنهانی درونش داره که قایمش می‌کنه.